تبليغاتX
دلتنگی های یه دختر از نوع مردادی

اولین سالگرد پر کشیدن خواننده محبوبم

 بارش اکارسو

۱۳ شوم تیر ۸۶

 این مطالب پایین رو پارسال تو اون لحظه های کثیف و ناب نوشتم.........چرا رفتی گلم؟

اول به نام عشق...... دوم به نام تو  ....... سوم به ياد مرگ ......  بر لوح شيشه ای قلبت بنويس يا تو و عشق , يا من , مرگ...............

هر چه قدر می خواهيم غمت را در دلمان پنهان کنيم سينه می گويد که من تنگ آمدم فرياد کن. بگذار بنويسم از آن که  دير آمد و زود رفت. آن که آمدنش دنيا را برايمان قشنگ کرد و رفتنش همان دنيای قشنگ را بر سرمان خراب کرد.

دلم در آرزوی  آمدنت می ميرد

آيا باز خواهی گشت چه تمنای محالی

خنده ام می گيرد

هنوز که هنوزه باورم نمی شود

برای هميشه رفته ای   

شب روز پنجم ما پای تلوزيون نشسته بوديم .... ساعت حدود 11:35  شب روز چهارشنبه 1386/تير/13  به وقت ايران و ساعت 11:10  به وقت ترکيه 2007-July-04  رو نشون می داد که يهو تو تماميه کانال ها عکس تو  رو که تو تخت بيمارستان دراز کشيده بودی رونشون دادن و  زيرنويس نوشتن که شايعه شده    (   باريش آکارسوی مرده....)  

ما هم طبق شناختی که از خبر نگاران ترکيه داشتيم شايعه فرض کرديم ........ تو عکس انگاری اون جوون پر انرژي نبودی که تو تخت بيمارستان خوابيده بودی و کلی دمو , دستگاه بهت وصل کرده بودن.  من به شينا گفتم ببين تو عکس چشاش بازه نکنه مر...... شينا گفت از خودت حرف در نيار اصلا مگه ديده می شه   اما من درست حدس زده بودم دلم بهم گواه می داد ,  ای کاش هيچوقت اين حس رو  نداشت..

و من فقط اين شعرو زير لب  زمزمه می کنم .........

  می بينی!!!

فرصت با تو بودن را

در نگاهت گم شدن را

شادی تو را ديدن و از خود بی خود شدن را

دگر از من می گيرند

اين ثانيه ها

اتاق  هوا  عابران

عزائيلي که هيچگاه عاشق نشده ........

همه تو را از من می گيرند...

اگر به اتاق من آمدی

شمعی با خود بياور

ايجا از دلتنگی تاريک است

من چشم به راه مسافری نيستم

فقط حرف زدن رو فراموش کردم

همين .....

سپرده ام به قاصدک

برای پيدا کردنت

بوی تنت رو به خاطر داشته باشه

فکر می کنم

تو اين سرزمين

تنها تو هستی

که نامی نداری...

لحظه ها در پی هم می گذرند و ميان آنان تو فقط می مانی

لحظه ای با من باش، تا ابد در دل من

حس کردم .... دوباره لمس کردم تورا

                                                    

  نفرین به اون لحظه.به اون جیق ترمز وحشتناک

            موندم چه جوری این یه سال رو بدون نگات گذروندیم؟

     surmeli guzlom seni son suza  kadar unutamayacagiz     

                                                              

                 اخ اگه بدونی این عکسو دیدم اتیش گرفتم

            surmelim mekanen gennet olsun                   

                          rahatoyo gozel bakeslem

                     seni chok seviyoroz

                  

            بیرگون بلکی حایاتدا

                                گچمیشدگی گونلرده

                                                بیر تسلی آرارسن

                                                               باک اوزامان رسمیمه 

     گل خوشگلم تو بخواب من به جات یه عمر بی خواب میمونم

      

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 16:55 توسط پریسا |


تا حالا شده تو چشای درشت و معصوم زل بزنی و به عمق دل کوچیکش بری و برگردی؟

تا حالا شده دستای کوچیک و سرد یه بچه خیابونی رو لمس کنی؟

تا حالا شده اشکای یه یتیم رو پاک کنی؟

تا حالا شده از نگاه حسرت بار یه بچه به لباست ، به چیزی که داری میخوری ، راحت بگذری؟

تا حالاشده تو برف و گرما ، سر چهار راه مادری رو با بچه تازه بدنیا اومدش در حال گدایی ببینی؟

تا حالا شده دختر کم سن و سالی رو موقعه سوار شدن به ماشین یه مرد پیر  ببینی؟

تا حلا دیدی سر ۲۰ ساله رو با زنی اندازه مامانش ؟

دیدی؟ دید؟ اره؟ منم دیدم؟ اما چی کار کردیم؟  هیچی........ هیچی......

اما من دارم از اینا می نالم چ.ن همه داریم بیخیال از کنارش رد می شیم..چرا؟ چرا واقعا"

 تا کی باید دید و دم نزد...

 تا کی باید گفت به من چه؟ مگه ناموس منه؟

خدایا ............خدیا............انسانمان کن به معنای واقعی

                                                              

وفتی غروب می شه تازه یادت میافته امروز ماله تو بود.

 توجه توجه

بچه ها تعداد لینک هام زیاد شده

برای همین فقط میخوام دوستای صمیمی امرو که باهم همیشه ارتباط داریم رو بزارم تو

لینکام..... و بقیه بچه ها هم با عرض پوزش پاک میکنم

چون سالی ماهی یه بار می یان سراغم

ممنون

به هر حال به دل نگیرین

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 10:57 توسط پریسا |


سلاممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

بچه ها یه خبر خوب خوب شدم............ادم شدم..........به خدا راس میگم....

زود شد خب ، اما خوب شدم........ یه مردادی از نوع شیر شیر.....................

ما نبودیم کسی به کلبه ما سر نزد........همه جا رو خاک ورداشته................

راستی یه خبر خوب : روز تولدم سورپرایز دارم ..... منتظر باشین....... اینم چند

تا عکس حالشو ببرین.........

       احساس میکنم قبلا" اینجوری بودم .........اما دیگه نیستم........

                 

      اینم برا هیچ کس و مبهم جدید : اسم جدید مبارک

((((((((آزادی گرمی دستاتو میخوام )))))))

 

راستی داداش جنوبی ما قراره بره کاشان ، برای امتحان کنکور ازاد

خواهشن هرکی از کاشان هس... برام کامنت بزاره کارش دارم

میخوام این داداشی رو بسپارم دسش تا تو کاشان گم نشه

بچس طفلی ۲۰ سالشه

جدی ام ها بجنین برو بچ کاشان بیاین تحویل بگیرین

اینم عکسش( داداشی)

خوش تیپ تره ها یکمم سفیدتر

   

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 15:23 توسط پریسا |


به یاد آنهایی که دوستشان دارم و نمی دانند و به یاد آنان که دوستم دارن و نمیدانم!!!

 

سلام ؛ سلامی از پری مردادی به تک تک دوستای وفادارش ، به دوستای مجازی بهتر از دوستای حقیقی اش ... نگران نباشین ، ایندفعه نوشته ام با نوشته های دیگم فرق داه... یه جورایی حرف دل ناگفته امه....الان که دارم مینویسم خیلی به قلم  و دلم وعده آزدای میدم تا همراهی ام کنن.. و جا نزنن....دارم به همین اهنگی گوش میدم که از وبلاگم داره پخش میشه... و درست از پنچ شنبه شب تا روز جمعه یه ریز تواتاق به این گوش دادم با وجود اینکه با سرووم و امپول و قرص سر پا وایسادم و دارم برا عزیزای زندگی ام مینویسم... دارم از یه وداع کوچیک حرف میزنم... برا هم اتاقی هام، شماها... که درکم میکنین... نمیخوام از درد بگم ، نمیخوام برا شما ها که خودتون باهاش اشنایین بخش بخش توضیح بدم.. نه ابدا"... اما دوس دارم از خودم بگم که برا خیلی هاتون شده بودم مجهول !!! دلم پره و حرف زیاد دارم اما  نای نوشتن ام  کمه... اما با این حال بخاطر ضعفی که دارم میکشم منو بخاطر پرش از این حرف به اون حرف ببخشید...الان که دارم مینوسم اخرین غروب از روز خرداد ماه و فصل بهار زندگی امه...   و دارم احساس خود مجازی امو تو دنیای مجازی به ادمای مجازی توضیح میدم... دلخورم اما نه از دس شما نه از دس ...؟.... !!! نه انقدم بیمعرفت نیستم که موقعه رفتن گلایه کنم... راستش عکس عروسکی رو که به دار کشیده شده بود براتون گذاشته بودم و نوشته بودم : برا اون که فکر کرد هنوز بزرگ نشدم... می خوام اعتراف کنم به جادوی زندگی ام ( جادوی مومیای) به پگاه به کرای عزیز به دادش جنوبی به همه به شیدا...من از بچگی عروسک نداشتم که بخوام اونا رو تو تنهایی هام بغل کنم!!!

 

تعجب نکنین... میدونین من از بچگی برعکس هم جنسام نه عروسک خواستم نه بازی اشون دادم... میدونین چرا ؟؟؟ چون همش دخترا اونا رو واسه بازی خواستن نه چیز دیگه... میدونم میگین عروسک واسه بازیه دیگه...اما بزارین به کوته فکر بودن من!!! و اینکه بدم اومد ؛ ترسیدم بزرگ شم عروسک شم ،  من عروسک نداشتم چون نخواستم داشته باشم... هم بازی من عمو کوچیکم بود از جنس مخالف چرا؟ چون اون قوی بود.......زمین می خورد گریه نمی کرد... میزدنش اما مامانشو نمیخواست... دنبال چیزای بکر بود تا خاله بازی و فوتبال... باهاش بزرگ شدم و با همسن و سالاش رفیق ( هوامو بدجوری داشتن) بهم میگفتن ایشکی زاکی ( همون که توکارتون سوباسا خنگ اما دوس داشتنی بود) خلاصه بزرگ شد پری قصه امون...

 

 یه روز مامانش گفت بزرگ شدی و حق نداری با دوستات تو کوچه پس کوچه بازی کنی!!!

این برا پری باز یه بازی بود مثل چش گذاشتن...اما  بازی نبود واقعی بود...اومدم تو دنیای غریب دخترونه ، فرم لباس ... موهام همه چی ام شد دخترونه... رفتم تو مدرسه... بزرگ شدم و از اون محل رفتیم... و با خانواده بابا بزگ قهر!!! همه چی مو گرفتن روزای خوب ...هم بازی ها... گوشه گیر شدم . به درس و کتاب علاقه نداشتم خوندم خوندم به زور و رسیدم به دبیرستان... حالا شد دوران بلوغ ، نوجوانی ، عشق دخترا به هم بازی های بچگی ام ؛ و برخورد بیگانه پسرای دیگه... منو ازشون دور کرد...رفتم دنیای چت؟؟ همه غریب بودن ... اما همه چی قانون داشت ، مثل دستورای مامان... اما بر عکسش...پسر با دختر...!!! و این شد بازی زندگی...

 

یه دوستی ، با ادم ندیده ، و گذشت سه سال از روزای خوب ام...تموم شد . .یه جایی  ، خیلی راحت....یاد گرفتم فراموشی بر هر دردی دعواس... یاد گرفتم من دخترم نه پسر باید عشوه کنم طنازی کنم دل ببرم دل بسوزونم... اما بازم باختم... بازم نه تو زندگی واقعی ،  بلکه مجازی...دل سنگم باز اب شد تو مشت یه ادم مجازی... اما بریدم، تجربه اول بهم گفت زنگ خطر... قبل اینکه شکستنو همه بشنون...فرار بهترین چیز بود... نه با خواری ، نه با ذلت ، بلکه با غرور مثل یه زن شیر ، که برازنده یه مردادی اصیله....

اما  شدم دل تنگ... تنها... اسیر چیزایی که خودمم ندونستم چی ان ...دور شدم از قبله و خالق... درگیر خودم شدم... اما یکی تو اخرین حرفامون ،  که بوی جدایی میداد.

گفت اگه منو دوس داری بیا به خدا نزدیک شیم...گفت قبله اتو بشناس ، خداتو به یاد بیار... نماز بخون...قرآن بخون...خوب بود ،  وعده نبود باید عمل میکردم. نشستم جلو قبله ای که سالها تو دوران بلوغ گمش کرده  بودم. گریه کردم و معبودم و خواستم... گفتم شرمنده که تو زندگی مدرن فراموشش کردم...گفتم ببخش اگه پریه پاکی که دادی رو سر سوزنم که شده آلوده کردم...اما بخشید.........میدونین از کجا فهمیدم؟ ازاینکه راه جدید جلو پام  گذاشت... .یه مسافرت تو دل خودم تو تک تک سلول های وجودم...اره سفر به عمق پری... چون ناشناخته بود برا صاحبش...پس دوستای خوبم ، نمی گم دوستای مجازی .

 

 چون از این حرف متنفرم... چون شما هرچند تو دنیای مجازی منو شناختین اما پشت کامپیوترا آدمای حقیقی هستین... هر چقد بخواین دروغ بگین .....دل دارین ، احساس دارین ، اما نبازین.... بچه ها به هیشکی دل نبازین... دلا خیلی بزرگ تر از این بازی هان... من میرم تا بتونم خوده گم شدمو پیدا کنم... میرم تا مثل روزای اول ، شیر زن باشم.... میرم تا بگم کم نیاوردم... میرم تا خیلی چیزا رو واسه خودم و بعضی ها ثابت کنم... میرم تا جایی که برا خیلی ها تنگ شد باز شه....میرم اما فکر نکنین کم اوردم... اگه ادامه میدادم میشکستم برا سومین بار می شکستم... نخواین تا زمین گیر شم... باید قوی شم، باید.

 

 یادم باشه یادت باشه:

 

یه شیر هیچ وقت موش نمی شه...  فقط ظاهرش ، جسمش تحلیل میره ...

یادم باشه  یادت باشه ، قرار گذاشتم برا وعده دیدار....

یادت باشه دختر مردادی.... درست تو روز تولدش ...  تو 8 مرداد 87 بازم می یاد کلبه دلتنگی هاش و باز کنه...

 یادتون باشه یه دختری محتاج دعا های گرمتونه... بازم میگم هرچند بدت می یاد جادوی مومیای من مواظب خودت باش  با قلب من چه کردی... دلواپسم نباش و به عشق کی بخندی

من بشکنم برنجم فدای تار موهات...مهم تویی نرنجی ... برس به آرزوهات

 

اینام چند تا حرف دم آخری  برا دوستای گلم:

 

داداشی جنوبی: هرچند که مجازی بود اما برا من حکم دادش رو داشت.. مدیونشم... از دادش تنی ام بیشتر حق به گردنم داره.. اینم سفارش که جای گله نمونه ابجی هلیا : با اینکه دم آخری نبودی گلم، نبودی ابجی ..اما ابجی کوچلوت قول میده تا تونتیجه امتحاناتو و خستگی شو در بیاری 8 مرداد می یاد پیشت. قول داداش بهزاد و زنداداش شهین : من نیستم دادشی ، اما برا یه مدات کوچلویی . .یادت نره دماغ زنداداشو بجای من بکشی... دلم واستون تنگ میشه امیر  جون: رفیق مواظب ابجی ارزو و خودت باش... بر میگردم منتظرم باشین برا پگاه ( فرشته جونم ) و دوست خوبم کرای: هر دوتاتون دوستای ماهی هستین.. همدیگرو دارین غم نخورین...  منم می یام جامو خالی کنین دخترا . مترسک فیلسوف : امیدوارم دختر نارنج و ترنج بود دیگه ؟ قدر دلتو بدونه.. منتظرم باش..بازم عاشق نوشته هاتم... یادت نره ... ادامه بدی ماهان : توام مواظب دلت باش... سحر دوستت داره..مطمئنم... دختره، .یکم ناز میکنه ..  نازشو بخرگربه عزیزم هم سان ام :  بخاطر قولی که بهت دادم شیر زن بر میگردم . قول میدم

 

و همه بچه های دیگه که بخاطر نداشتن حظور ذهن اسم نبردم ... مواظب خودتون و دلاتون باشین و برام دعای اسمونی اتونو دریغ نکنید... منتظر باشین ...

8 مرداد من با پری بر میگردم..... دوستتون دارم بچه ها... به خدا دوستون دارم

تولدمو تو چهار دیواری ام میگیرم... اما می یام هراز گاهی وبلاگتونو و نظرات شما ها رو

 می خونم..........

 

من خیلی غصه دارم...هیچ مونسی ندارم...تو آسمون ستارس ...حتی اونم ندارم

         

 

                      و پیشاپیش روز فرشته های زمینی رو که یکیش

 

                                      مامانیه خودمه از صمیم دل

 

                                کوچیکم به دل بزرگش تبریک میگم.

               

                                   

 

                               یه نسخه از این عکسه رو دارم

                                        عاشق این عکسم

                                                    

 

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 12:12 توسط پریسا |


یه پسره باحالی که نمیدونم با چی باهم درگیر شدیم 

تو وبش برا خودش و یا من  یه پست باحالی گذاشته 

که درست نفهمیدم دستم انداخته یا نه

( اخه نه اون حرفای منو میفهمه...نه من حرف اونو)

خلاصه دو تایی شعرای سهراب جون رو دس کاری کردیم

شده ............کشک

برید بخونید

http://crimsonland.blogfa.com/

-----------------------------------------------------

    به مناسبت استاد دکتر شریعتی

         آنان که از در می آیند و می روند چهار پایان نجیب         وساکت تاریخند  .........        

 

حادثه ها را تنها کسانی درزندگی آدمی آفریده اند که از پنجره ها

بیرون جسته و یا به درون پریده اند

 

خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم

 

آموخت

 

چقدر روح محتاج فرصت هایی است که در آن هیچ کس نباشد

 

بگذار شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید هر

 چند آن

 جا جز درد و رنچ و پریشانی نباشد

 

اما کودکی را به خاطر آرامشش تحمل مکن .

 

و من کتاب

پدر و مادر ما متهمیم

ا رو خیلی دوس دارم

روح پاکش شاد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 14:50 توسط پریسا |


              حال کردم این عکس ها رو بزارم چقد به حال و هوای من نزدیکن

                                            

                    به سراغ من اگر می ایید برعکس حرف سهراب با صدا و هیا هو بیایید

                      تا ترکی بردارد چینی نازک تنهایی چندین سالم...........................

                        من در این تاریکی اسیرم...........من در این زندانکده می پوسم.....

                                   

 فقط برا تویی که فکر کردی من هنوز بزرگ نشدم

                                               دلم بدجور هوای................... هیچی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 18:34 توسط پریسا |


درد من حصار برکه نیست،
درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است.
دلم درد می کند،اخه حرفهای زیادی را قورت داده ام.
بچه که بودم،مادرم می گفت:عزیزم ادامس را قورت نده.
چون دل درد می گیری.
کاش حالا هم بهم می گفت:
حرفهایت را قورت نده.
البته این دل درد کجا و ان دل درد کجا؟

(با تشکر از سید حمید که این متن بالایی رو فرستاد)

(همه بچه ها حرف منو  اشتباه گرفتین این متن بالایی جوابش)

بخدا وحید ۱۶ سالشه از من کوچیکتر.........داداش جنوبی باور کن

تو ام همینطور( جادوی مومیایی) اون طرز فکرش درست عین منه

جالب نیست؟ هست..همین ...........دوسته منه مثل شماها..وبلاگی

راستی من حرفم رو به همه بچه ها نبود ........خود اون اشخاص گرفتن

چی به چیه......فداتون شم..معذرت.........اره شبنم راس میگی گرد و

غبار را انداختم.خاکش رفت تو چش خودم.........اخخخخخخخخخخخخخخ

----------------------------------------------------------------------

یه جایی پر از غم..............رفتم ..........خوندم......غم بود مثل همیشه خدا

اما..........خوندم ...گفتم طرف ۲۵ سالشه لابد..........دیدم چقد فکر منو اون مثل

همه..........اما/...........دیدم طرف ۱۶ سال داره و با تجربه اس......شوکه نشدم

چون ادعا خودم اینه بیشتر از سنم تجربه دارم و چیزایی که ادم ۹۰ ساله ندیده

من دیدم و چشیدم..........حیف که خیلی ها منو میشناسن اسم میبردم چی ها؟

خلاصه......... این دوست من به اسم وحید........که می دونم الان این مطالب رو

میخونی..............یه حرف زده تو وبش..............حرف دلمو زده....میدونین وحید

گفت من ؟میدونم  غم چیه؟ گفتم اره.........نباید میپرسیدی ...چون من غمم

 خود خودش............بدون ریا و توهم اما تو حرف منو تو دلت و وبت زدی...........

با اجازه من دنیا رو خیلی وقته طلاق دادم....................................................

اونم نه یه بار ..................نه دوبار........................سه طلاقه

همه پل های پشت سرمم خرابن.........خرابتر از دل داغونم

گرفتی دوست من

                                        

                ( منظورم خداست نه کسی : رفاقت کشکی نخواستم )

                 پ.ن : حرفم  رو به جادوی مومیاییِ: بازم تو لجن زارم اما نه بخاطر حرفای تو

پ ن :  دوست خوبم وحید شرمنده که یه تیکه از حرفاتو ورداشتم.

پ ن : حالم  از دست خیلی از دوستای وبی و حقیقی بهم میخوره

پ ن : تو به خودت شک نکن گل ارامش من باز تنهای تنهاست     

پ ن : یه دوستی برا همیشه رفت چرا بهش نگفتم نرو!!!!!!!!!!!!

پ ن : خیلی تو حاشیه رفتم به جهنم                                          

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 19:24 توسط پریسا |


              در روياهاي كودكانه آموختم به چيزي كه به من تعلق ندارد

                            فكر نكنم اما ناگهان او همه ي فكرم شد

                                                           * * *

   سلام
حال من خوبست
ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور
كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند
با اين همه عمري اگر باقي بود
طوري از كنار زندگي مي گذرم
كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد و نه اين دل نامادكارِ بي درمان
تا يادم نرفته است بنويسم ؛ حوالي خوابهاي ما سال پر باراني بود
مي دانم هميشه آنجا پر از هواي تازه باز نيامدن است
اما تو لااقل حتي هر وحله ،گاهي ، هرز گاهي ،

ببين انعكاس تبسم روياُ

 شبيه شمايل شقايق نيست
راستي خبرت بدهم ؛
خواب ديدم خانه اي خريده ام

بي پرده ، بي پنجره ، بي در ، بي ديوار
هي بخند ، بي پرده بگويمت
چيزي نمانده است ، من ۱۹ ساله خواهم شد
فردا را به فال نيك خواهم گرفت
دارد همين لحظه يك فوج كبوتر سفيد از فراز كوچه ما مي گذرد
باد بوي نامه كسان من مي دهد
يادت مي آيد ؛ رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري
نه ...
نامه ام بايد كوتاه باشد ساده باشد بي حرفي از ابهام و آيينه
از نو برايت بنويسم حال من خوبست
اما تو باور نكن ...

                                                          

                                              
        الان حال و روزم درست مثل این عکس بالایی هستش

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 17:17 توسط پریسا |


سلام بچه ها

این چند روز تعطیلی وقت نکردم بیام و اپ کنم .... انقد خسته بودم که بیشتر

استراحت کردم تا تفریح و گشت و گذار........اینارو ولش خوبین؟سلامتی این؟

این مطالب پایینی دیوار نوشته های جالبی هس که من از سال ۸۶ هر جا رفتیم

و دیدم تو دفترم یاداشت کردم...........بخونید حالشو ببیرید جالبن...........

                                                *                *            *

نقطه......

این اخرین نقطه ای است که با اخرین جمله ی اخرین فصل زندگی ام به عشق

 پسران میگذارم... من دیگر به هیچ چیز پسران ایمان ندارم مگر به یکپارچگی شان

در نامردی.                                                                         یه دختر تنها

                                   -------------------------------------   

  چطور دلت اومد با بهترین دوستم دلمو به بازی بگیرین ؟

                                                                            مهدی دل شکسته

                                   ------------------------------------

   روزی که تو رو تو لباس عروسی کنار یه غریبه دیدم.اخرین روز تپش

 قلب عاشق تنهام بود                                                  گم نام

                                   ------------------------------------

رو یه یه کیوسک تلفن نوشته بود:

رضا به جون مادر نداشته ام اگه یه بار دیگه به ابجی زهرا من زنگ بزنی

مستقیم مییام خدمتت.

                                    ------------------------------------          

دم یه دبیلیو سی نوشته بود:

امدیم، کار واجب داشتیم ....... چرا منزل نبودید.....

                                   --------------------------------------

یه دوستی منو به یه بازی دعوت کرده که تو این بازی باید ۵ تا خصوصیات

یا احساس خودمو براتون بنویسم........س داشته باشین:

۱- هر موقعه دلم بگیره ... یه اتاق خالی سنگر تنهایی هام میشه.

۲- همیشه اروز داشتم و دارم : اینکه باطن ادما به چشم دیدنی بود.

۳-خیلی از شبای عمر هجده و اندی سالم : خواب با چشام غریب بود

و خدا با دلم اشنا

۴-خیلی زود .به همه چیز و همه کس دل میبندم حتی تو دوست وبلاگی من

۵-هیچ وقت خودمو قبول نداشتم وندارم .چون هنوز اونی نشدم که خدا ازم توقع

داره

 حالا من ۵ تا از دوستامو دعوت به این بازی می کنم ..امیدوارم قبول کنند...

مجبوری دوست من...بخاطر من

۱- مترسک فیلسوف      ۲- کرای عزیزم         ۳- پگاه( فرشته خانومم)

۴- ابجی هلیا               ۵-داداش جنوبی

         

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 14:42 توسط پریسا |


دیروز رفته بودم ایستگاه اخر....حواست کجاست رفیق؟ قبرستونو میگم!سکوت بود......سکوت...اونم اوله هفته...خوفناک بگی؟ اره بود.اما نه مثل ترس و وحشت سابق ام ...رفتم یه قسمتی که پر بود از گل.....نه گلی که به چشم دیده شه.....گلزار بود......کنار یه سنگ قبر نشستم که نه اسمی داشت نه ......قلم و خودکارم مثل همیشه تو کیفم بودن...ورداشتم و شروع کردم سلام...امدم... نبودی...خواستم صدات کنم اما یادم اومد اسمتو نمی دونم....این چند دقیقه که اینجا بودم خیلی فکر کردم....به خودم به تو و دورو بری هات....با وجود این که حتی نمی دونم چند سالته؟ بچه کجایی؟ کی شهید شدی؟ ولی احساس نمی کنم که غریبه ای...اوتقدر که شما رو تو صدا میکنم...انگار که این قطعه سنگ سرد... فقط یه خط فاصله است بین دنیای من و دنیای تو.....یه قطعه اونورتر.. یه جوون که نه یه نوجوون هست که قبل اینکه من بیام دوباره متولد شده.درست روز تولد من...جالب نیست؟ چقد دوس داشتم که می دونستم تو کی بدنیا اومدی؟ جشن تولد میگرفتی؟ از چی خوشت می اومد.... اما تو که از توپ و تانک  خوشت نمی اومد مگه نه؟ کیه که خوشش بیاد... اما تو و دوستات و هم جنسیات بخاطر تولد امثال من...رفتین تا بزارین منم نفسی تو این دنیا بکشم.... دلیلی که منو اینجا کشوند.... یه تشکر ساده اما از ته دل... ویه صلوات به روح تو و همه دورو بری هات...هرچند که نمی دونم سلام منو به هم قطاری هات میرسونی یا نه؟

در ضمن... یه چیزه خیلی مهم....

امدم..........بودی...هستی ..........خواهی بود..........

                        

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 16:0 توسط پریسا |